روزی در باران ...

باران می آمد
آرام و بی صدا
خیابانها همگی در سکوت تنهای شب
در زیر نور چراغهای ایستاده ی شهر
آسمان را می نگریستند
چه فاصله ای ! زمین تا آسمان
هیچگاه معنایش را نفهمیدم
عجب جدایی غریبی
صدای جیرجیرک ها آن شب گرفته بود
چاله های کوچک خیابان پر از آب باران
و درختان کهن اطراف خیابان
خود را برروی پیاده روها انداخته بودند
و همانند سپیدارهای پر امید از شوق به آسمان خیره شده بودند
در آن هوای بارانی
در گوشه ای از پیاده روهای یخ زده ی عریان
ناگهان
چشمم به نیمکت چوبی خیسی افتاد که برایم خیلی آشنا بود
قدم زنان به سویش روانه شدم و مدتی در کنارش نشستم
اینگار که با من سخن می گفت
چقدر واضح و بی پروا ! چقدر برایم آشنا بود
باران عجیب می بارید
چشمانم را آرام بستم و نفس عمیقی کشیدم
نفسی که تااعماق وجودم را
ازبوی مست کننده خاک باران خورده پر می کرد.
چنان که گویی
وقتی در آینده سینه ام را خواهند شکافت
بوی باران تمام فضا را پر خواهد نمود
عجب حس زیبا و پرشکوهی
من... تنها...درزیرباران...صدای موسیقی دلنوازش بر نیمکت چوبی کنارم
هوای خنک زمستانی
بوی خاک باران خورده
صدای تصنیف آواز پرنده
که در بالای سکوی سنگی زیر درخت چنار روبروی پیاده رو
با طنین سبز باران ترکیب می شد
و سماعی عارفانه ی باران را هرچه پرشکوهتر در وجودم میدمید
و نقطه های آبی ذهنم را در جستجوی واژه ها فرا میخواند
تا به حال زمستان را تا این حد زیبا ندیده بودم
زمستان را دوست دارم
به خاطر رفتن و رفتن و رفتن و خیس شدن زیر باران های دلنوازش
به خاطر غروب های نارنجی رنگش
به خاطر شب های سرد و طولانی اش
به خاطر تنهایی و دلتنگیهایم به خاطر بغض های سنگین انتظار
به خاطر معصومیت کودکیم
به خاطر نشاط و سرزندگی نوجوانیم
و به خاطر تنهایی جوانیم.
باران لحظه ی ناب قشنگی هاست
باران که می بارد درختان بوی طبیعت می دهند
باران ذهن آسمان را هم پر ترنم می کند
ای مسافر...ای مسافر...ای مسافر
دلم عجیب برایت تنگ است
باران که می بارد بودنت را بیش از همه وقت با وجودم حس میکنم
باران که می بارد مرا با یاد تو یگانه می سازد
آسمان به حالم می گرید و من غرق در تو می شوم
امشب
این من هستم و باران و یاد و خاطره ی تو
سال ها پیش بود که همچین شبی باران می بارید
آرام و بی صدا
آنشب هم نجوای عاشقانه ی باران تمام فضا را پر کرده بود
و من مثل همیشه بر روی همین نیمکت چوبی نشسته بودم
نیمه های شب بود
چشمانم را به آسمان قرمز رنگ و ابری بالای سرم دوخته بودم
ناگهان صدای قدم های گرم و سنگینی مرا به سوی خود خواند
قدم هایی که حس اظطراب را با خونم عجین می ساخت
پیر مردی را دیدم که از کنار آن سکوی سنگی
در زیر قد کشیدن آن دو چنار به سویم می آمد
آرام از جایم بلند شدم
به صورت نورانی و عارفانه اش مدتی نگریستم.
چه روح شفاف و پاکی در چهره اش موج می زد
چشمانش را به چهره ام انداخت
دست هایش را آرام بر شانه هایم گذاشت
در حالی که اشک در چشمانم حلقه بسته بود
نجوا کنان زیر لب جمله ای را گفت و آرام و بی صدا از کنارم دور شد
آری هنوز زمزمه اش در گوشم غوغا می کند
چقدر مطمئن و راسخ آن جمله را بیان می کرد
آری
او
گفت : مسافر
روزی
در باران
خواهد آمد
آه ای مسافر...
ای مسافر...
امشب نیز همانند هرشب تا صبح با تو بیدار خواهم ماند
و
همه را می بینم
همه را می گریم
همه را می بیند
همه را می گرید... باران
نوشته شده توسط احسان در ساعت 23:36
آفرینش
| ادامه مطلب
نوشته شده توسط احسان در ساعت 21:49
سکوت
سکوت

شب آرامیست
سکوت شب تمام فضا را پر کرده و
ستاره ها سنگفرش خیابان را نقره باران میکنند
و من به سمت آخرین فانوس شب قدم زنان در حرکتم
صدایی جز فریاد سکوت نیست
هیچ صدایی ...
ماه از نیمه شب میگذرد و به آرامی بسوی مغرب سرازیر میشود
و همچون طرح گنگ یک چهره ی آشنا
دستهای پاک و معصوم و بیگناهش را برپلکهای مرطوب چشمهایم میکشد
همانند طرح همان چهره ی آشنایی که سالها در قاب سینه ام حک شده بود
و من انگشتانم را بر دیواره های آن تصویر معصوم میکشیدم و در فراقش اشک میریختم
مثل خواب بود
مثل رویای یک شاعر جوان عاشق بود که در لبخند طلوع آفتاب بهار
بر بام یک خانه ی ساحلی به خواب خوشی فرورفته و لبخند میزند
مثل روح یک کودک زیبای پریزاد بود
مثل معنای عریان لفظ یک ترانه ی دلکش عاشقانه بود
مثل یک موسیقی مجسم بود
مثل یک پیغام
یک الهام
یک غزل
یک شعر که هنوز از بستر احساس پیامبرش
جبرئیلش
شاعرش
به اندیشه اش نیامده باشد و لباس های الفاظ را به تن نکرده باشد
آه ...که ای مسافر تو نمیدانی
نمیدانی
نمیدانی امشب چه نیازی به گم شدن و ((هرگز)) پیدا نشدن دارم!!!
نگاه کن
ببین
ببین که امشب چقدر با همه ی حرفها بیگانه شده ام!
کجایم؟
به کجا دارم میروم؟
به کجا روح آواره ی سرگردانم را می کشانی؟
قدمهایم را به کدامین راه خیره کرده ای و بی محابا مرا به سویش میکشانی؟
امشب این من هستم
تنهای تنها
در زیر سکوت تنهای شب
همچون پرنده ای بلند پرواز
برفراز همه ی شعرها و عشق ها
همه ی فهم ها و حرف ها
چرخ میخورم
دلم حلقوم تشنه ای است
در زیر باران بهارینی که از غیب بر زمین فرو میکوبد
می بارد و می بارد!
هرقطره همانند کلمه ای!
چه زلال
چه بیرنگ
چه خوب!
و چه شیرین!!!
کاش بودی...تا مثل همیشه باهم بنشینیم و حرف نزنیم!
باهم بنشینیم و به هم نگاه نکنیم!
باهم بنشینیم و سکوت کنیم
باهم بنشینیم و فقط حضور یکدیگر را و غیبت همه ی بیهوده ها را احساس کنیم
برعکس این انسانها که همیشه غیبت یکدیگر را احساس میکنند و حضور بیهوده ها را ...
ای تنها سقفی که بر روی آسمان و خاک روح آواره ی مرا میتوانی پناه دهی!
ای که در محراب ناپیدای تو است که این فراری دردمند
این که همه ی سایه ها
اشباح و هرچه هست و هرکه هست
شب و روز در تعقیب اویند
آری
در محراب ناپیدای توست که میتواند پنهان گردد
میتواند از تعقیب در امان ماند
رنج های عمری را
دردهای عالمی را
در سایه ی مناره ی زیبای تو
که به خیال میماند بریزد
و شسته از تلخترین یادها
در زیر رواق های بلند و ناپیدای تو بیاساید
ای که ناگهان در دامن خونین افق
همچون سایه ی آرزوئی برخواستی و آهنگ بهشتی سحر را ساز کردی !
تو چه میدانی؟
تو چه میدانی که طنین مرموز
و آوای سکوتت
با جان دردمند
و
خسته ی من
.
.
چه کرد؟
نوشته شده توسط احسان در ساعت 2:44
او هم تنهاست

ای زیباترین روح پرستنده ام.
من پرشکوهترین سرودهای عالم را در ستایش تو خواهم سرود.
من پرشکوهترین ترانه های عاشقی را که برخوردارترین معشوقان جهان
از آن نصیبی نبرده اند برایت خواهم خواند.
ای غزل غزل های دل من !
کلماتی را که در کار زیبائی های زیبای تو برخواهم گزید
که سلیمان رانیز-که زبان پرندگان می داندوازکبوتران عاشق شعرخداراآموخته است-
در پیشگاه چشمان آزرده ی معشوق خویش چنان از شرم پریشان کند
که هرگز سر از گریبان بر نتواند داشت.
در آستان محراب تو-ای قدسی محراب معبد مهر-
چنانت به درد و اشک دعا خواهم گفت
که خدایان همه ی عصرها از پرستندگان پارسای خویش
از همه ی زاهدان شب زنده دار خویش
و همه ی عارفان مشتاق و عاشقان گداخته ی خویش
که در همه ی امت ها دعایشان گفته اند
و به گرمترین اورادشان عبادت کرده اند سرد گردند.
من از شرق دور -سرزمین قصه های خوب و عشق های نرم و آفتاب-
بار دیگر روی به سویت آورده ام
و از صمیم قلب با تو نجوا کنان شب را می گذرانم.
من هم اکنون در کنار این پنجره ایستاده ام
و چشمهای اشک آلود و مشتاقم را به لبهای کبود مشرق دوخته ام
و ساقه ی نازک صبح را مینگرم که دمادم در برابر چشمان آرزومند و بیتابم میروید
و دلم همچون پرنده ای که آوای آشنایش را می شنود بیقرار خود را به قفس می زند
و من به دو دست قفسش را میفشرم تا نگهش دارم.
درخت زرین آفتاب در برابرم میروید
و من در پرتو سربی سحر صحرایی را مینگرم که برکرانه ی هستی رنگ می گیرد
و هردم به چشمم آشناتر می آید.
آری... دوباره عاشورایت با تمام خاطراتش می گذرد
و من بغضم را آرام آرام در گلویم مینشانم
و زیر لب آهسته با خود میگویم :
((حسین دیگری هم در راه است ... او هم تنهاست.))
نوشته شده توسط احسان در ساعت 6:30
به رنگ پرواز
به رنگ پرواز
غروب سرد یکروز دلگیر پاییزی
درگوشه ای از دبستان کوچک قدیمی شهر
در پای کاج بلند نیمه عریانی که زمین را از برگ های خشک و بی آلایشش پوشانده بود
صدای کبوتری تنها به گوش میرسید که بر روی برگها افتاده بود
و با قلب کوچکی که هرلحظه ضربانش تندتر میشد
نگاهش را به آسمان سرخ رنگ بالای سرش دوخته بود
و بی محابا اشک میریخت و زمزمه می کرد و باصدایی لرزان میگفت:
صدایم رامیشنوی؟؟؟
من اکنون اینجایم (( تنهای تنها))
نزدیک شب است ومن از میانشان گریخته ام
و به این مکان اهورایی آمده ام تا بی پرده با تو صحبت کنم.
آه دوباره شب فرا رسید
شبی که همچون شبهای دیگر
لب خاموش و دل بسته به غوغای دل خویش
و روح را از غبارزمین به شراب عشق تو شسته
ودلم را از جرم زندگی به شوق تو زدوده
پاک و سبک آرام وصبور
در دل خلوت شب به سویت آمده ام
و موجهای مرموز غیب را همچون قاصدکهای پیام آور
به سویت رهسپار میکنم.
پس بشنو :
سالها این چنین میگذرد وهرچه مینوشم تشنه تر
وهرچه می خورم گرسنه تر وهرچه میگویم ساکت تر
وهرچه میشنوم بی جوابتر وهرچه به دست می آورم تهی دست تر
وهرچه برخورد دارتر محرومتر و هرچه نزدیکتر دورتر
و هرچه موفقتر شکست خورده تر
و هرچه مشهورتر گمنام تر و هرچه شلوغ تر تنها تر
وهرچه پر تر خالی تر و هرچه شادتر محزون تر
وهرچه غنی تر محتاج تر و هرچه آشناتر بیگانه تر !
تاامشب یقین کردم که اینجا جای من نیست
برروی این زمین خیلی خیلی غریبم
این آسمانی را که مینگرم سقف خانه ی من نیست
نباید اینجا می آمدم
آری اینجا تبعیدگاه من است
مگر من چه کرده ام؟
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟
اینجا سرزمین محکومان است.
اینجا را که مینگرم همه چیز بوی دوری میدهد.
جزیره ای دوردست و ناشناس
قلعه ی استوار و عبوس وگنگ مغضوبین قوم مطرود
اما من که گناهی نکرده ام !
مرا در زیر این آسمان ناشناس
در میان این توده ی انباشته عناصر
در میان این همه موجودات بیگانه تنها رها ساختی .
چه تنگنای تاریک وخفقان آوری !
چقدر سخت است زندگی در میان انبوهی از این شهرچرکین مورچگان
که اکنون خسته از حرص وتلاش انبار کردن
در لانه های تنگ و خفه اشان خفته اند. چه کنم؟
نه میتوانم به میانشان فرود آیم
و از آبشخور آلوده ای که بنی آدم و مرغ ومور و ملخ ازدحام کرده اند بنوشم
اینها همه سر درزمین فرو برده اند و در آرامش گیاهی
و جست وخیزهای جانوری شان فارغ اند .
کو کسی تا ببیند که چه ها می بینم؟
بفهمد که چه ها میکشم؟
بگویم که چه خبرها است؟
که درفهمیدن و احساس کردن راه بازگشت وجود ندارد !
می توان فراتر نرفت اما نمی توان فرود آمد !
و نه میتوانم اکنون در بالای ابرها تنها و مجهول بمانم
که آنجا جای تو هست و بیکرانگی ملکوت.
حرفهایی هست که همانند سپند بر روی آتش در عمق روح بیقرارند
وهرشب من را سراسیمه و بیتاب
همچون روح سرگردان از شهر و دیارم بیرون میکشاند
و در جستجوی مخاطب گم شده ام بر روی زمین آواره میکند.
دردمن زیستن بر روی زمین نیست
دردمن زیستن باپرندگانیست که فکررفتن به آسمان راازسرشان برده اند!
چه خوب !
ومن چه رندانه درمیان آنهازندان تنگ وتاریکم راوغربتم وبی کسی ام را
ازیادمی برم!
و یاد خویشاوندانم
وطنم
خانه ام
و همزبانانم
و آنجا را که بودم
و آنجا را که باید میرفتم
و ((اشتباها)) به اینجاافتاده ام فراموش میکنم ! ! !
چه خوب آن لحظات را فراموش کردم
لحظاتی که هریک همچون قطره ی شیرین و خوشگواری بود که مینوشیدیم
هرقطره را طعمی و بوئی دیگر
نو بنو
هر لحظه به عظمت و ارجمندی آخرین لحظات یک زندگی پاک
اما با آرامش و فراغت نخستین لحظات یک عمر که پایانی دراز دارد
و انتهایش سالهای بسیار در پی
لحظات نخستین سالهای یک عمر بیست ساله!
پرندگان آن دیار را به یاد دارم که همگی در آفتاب پرواز می کردند
و بر بالای سرشان به بازی در پرواز بودند
ونسیم ها از شوق دیدارشان در زیر گلو و گردن و بناگوششان
به رقص می آمدند
و زمان همچون نسیمی بهاری در زیر پایمان نرم و مهربان میگذشت
و آینده با دست و دامانی پر از مژده و پیغام
چشمی روشن از امید و لبی شکفته از نوید
لحظه به لحظه دم به دم از راه میرسید
ودست و دامانش را برسرو رویمان می افشاند.
هرسحرگاه نخستین پیک نسیم بامدادی بالهایمان را نوازش میداد
و همچون کودک شوخ تنهائی آن را پیاپی برچهره ی ما می زد
و مارا میبوسید و عطری دل انگیز بر صورتمان میپاشید تا بیدارمان کند.
نسیمی نرم ومهربان از دوردست آن دریاها به سوی دشت می وزید
و چهره ی مارا مینواخت
همچون نفس فرشتگان
همچون روح لطافت
همچون خاطره ی عشق
پاک چون تقوی
زلال چون دوستی
و شاد چون امید
و نوازشگر چون مژده !
چه بگویم؟
نسیمی که هنوز درروحم میوزد
و یاد آن دیارم را در گوش دلم مدام نجوا میکند.
ومن در این انبوه چهره ها ونگاه ها و حرفها که در تاریخ دور هم نشسته اند
و من در جمع آن همه چشم به راه آن نیمه ی پنهان خویشم
که از جنس اینها نیست و چه بگویم ؟
که از جنس این عالم هم نیست
همان که وجود پاک و لطیفش را به بودن نیالوده
همان مسافرم
همان مخاطب آشنایم !
حیف!!!!!
حیف که اینها این کلمه را هم پوک وپوچ کرده اند
و دیگر نمی توانم به کمک آن برسانم که چه میخواهم بگویم.
ای محبوب من :
هم اکنون تنها و تنها از عمق جانم تو را میخوانم و از تو میخواهم
که مرا از دیاری در اینجا با خبر سازی
که بتوانم این بی توئی و این بی اوئی بغض آلودم را در آنجا بسر کنم
و کسی را در آنجا ببینم که یاد تو و دیارم و مسافرم را در من زنده سازد
تا هیچگاه این تنهایی غم انگیز را احساس نکنم !
ناگهان صدای زنگ دبستان به هوا برخاست!
مدرسه ی کودکی به پایان رسید!
.
.
.
.
سالها از آن ماجرا گذشت
و امروز من در مقابل گنبدی پر معنا و نورانی ایستاده ام
وفرشتگانی را مینگرم که با شور و شوق فراوان در هوای آنجا دم میزنند.
و با چشمانی اشک آلود کبوتری را مینگرم
که پروازکنان به سمت آسمانی آبی پر میکشد
و قطره اشکی را از شوق بر چشمان خیس و زیبایش جاری می سازد!!!
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
*********************************************************************
برای زیارت خورشید ماه باید شد
نوشته شده توسط احسان در ساعت 0:10
و که میداند؟!

و که میداند؟!
چند هفته ای هست که از پاییز میگذرد.
آوای خش خش برگ ها را هنوز نمیتوان شنید !
اما صدای کشیده شدنشان را با دست های پرنوازش نسیم خنک پاییزی
در میان سکوت پرمعنای شب در امتداد پیاده روهای آرام شهر
به زلالی بوی خاک باران خورده استشمام می شود
و انعکاس بانگ پرشکوه کوچ پرستوهای مهاجر و غریب
عجیب در دلم غوغا میکند.
چقدر فرق است
میان عالمی که چارچوب زندگی خشک ماشینی
برای انسان می سازد با عالمی که ساخته ی روح لطیف خود اوست !
آه که عقلهای مصلحت اندیش این مردم جز فهمیدن نمیفهمند
و جز عقل حسابگر هیچ چیز را نمی شناسند !
و چه خطرناکند آنانکه نمی خواهند بفهمند که انسان تنها یک بعد ندارد !
و این موجود خاکی (( خالی )) نمی تواند بماند و تنها در عدم دم زند !
مگر نه هرکس به همان اندازه
که ساخته ی ناخودآگاه جبرهای (( جزخود)) است (( خود)) نیست؟؟!!
مگر نه اینست که یک حقیقت بزرگتر از توصیف
که از (( خیال و قیاس و گمان و وهم )) هم برتر است
و یک ((تجردمطلق ماورائی ))
بیرون از هر حد و مرز و تعینی است؟
در آرامش صبحگاهان دل انگیز این فصل
گلها را مینگرم که چگونه باغروب آفتاب چشم هایشان را میبندند
و سحرگاهان با طلوع خورشید
قطرات اشک شبنم های یخ زده ی پاییزی را از دیدگان خویش پاک میکنند.
ای مسافر من :
که می داند که پر شدن یعنی چه ؟!
که می داند پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟!
احساس سیراب شدن
از دستهای بی توقع بارش تندبارانی تندرآسا و صاعقه زن
با قطره های سرد و درشت برکشتزاری تشنه زرد وخشک
که در کویری سوخته و ساکت
عمری در انتظار باران سربه آسمان برداشته است چه((حادثه ))ای است؟
که میداند؟ که میداند؟ که میداند؟
من میدانم ای مسافر !
ای صبور لطیف !
ای آرام عاشق!
ای حیرت انگیز پرنوازش!
ای باران تند بهاری !
ای ابر باران خیزاسفندی که وجودپر بهارت را ناگاه برسرم افشاندی !
ای ابر سپید سبکبال اسفندی که ندانستم ازکدامین افق آمدی ؟
از کدامین دریاهای آبی و مهربان و زلال بانیروی دوست داشتن
سر بر داشتی و برخاستی و بر بالای سرم چتر سپید مهر را افراشتی
و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک و بی برگ و باری را
که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود
و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی و در همه ی جنگلهای زمین طاق !
تو پرم کردی
تو لبریزم کردی
تو آبادم کردی
تو آزادم کردی
و من پر شدم
و لبریز شدم
و آباد شدم
و آزاد شدم
و که میداند که آزاد شدن یک فطرت چه حسی دارد؟
و که میداند که لبریز شدن چه ندایی دارد؟
و که می داندکه سرزمین گم شده و تنهای یک روح چیست؟
و که میداند که دنیای ناشناخته ی یک انسان چقدر عظیم است؟
و که میداند که کوزه ی خالی و غبار گرفته ی قلب یک سینه چیست؟
شاهباز آسمانی پرواز در بند گرفتار یک تنهای محزون چیست؟
و که میتواند دانست که یک انسان چگونه پر میشود؟
یک دل چگونه آباد می تواند شد؟
یک گنج پنهانی از ویرانه های یک ((بودن)) ویران
چگونه می تواند پدیدار گشت؟
و ای مسافر سبک بال من :
تو خود چه میتوانی دانست که چه کردی؟!
ای مخاطب من که هیچگاه با تو سخن نگفته ام:
بی تو با بیگانگی و سکوت میمیرم .
تنهایم نگذار
تا این (( بی توئی )) سیاه و خاموش را
از تو
لبریز کنم !
نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:5
انتخاب
انتخاب
اولین شب پاییز هر سال
در وجودم اضطرابی عجیب به راه می افتد
سرگردانی درمیان این دو وادی سرخ روسپید
امانم را می برد!
در میان سکوت این نیمه شب آواره و بی حس و حال
درسرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردم در خیال :
پاییز بود
فصل هرگزنرسیدن !
فصلی که در آن امروز میسوزی و فردا دردش را احساس میکنی !
فصل کوچ پرشکوه پرندگان
فصل دل کندن آرام و بی صدای این مهاجران آواره
در آن شب در میان کوچه های مه گرفته ی خاطرات
همانند بلور خواب آلود یخ زده ای در میان سکوت پرمعنای شب
در جستجوی واژه هایی بودم تا بودنم را با آ نها سیراب کنم.
صدای زوزه ی باد دور و دورتر میشد و درونم را لبریز از هیجان مینمود.
آه که آنشب عجب بی پرده خواب میدیدم !
ای کاش انسان میتوانست که هیچگاه در میان بیداری خواب نبیند !
عجب خواب تنها و غریبی :
در آن هوای قهوه ای رنگ که کمی به سرخی میگرایید
هوایی که همانند روزهایی که طوفان خاک سرخ شهر را میپوشاند
و انگار هرچه میبینی تصویریست که ازپشت چشمانی خون آلود تماشا میکنی.
همه چیز بوی دوری میداد همه چیز به رنگ خاک بود
هرشبنمی در اینجا خاموش و هرشبنم تنگ دل
دلم ندا داد:
((که چه زجر آور است دوری از یک ندا !))
گوشم فراداد و زبان عجول تر به سخن آمد که ای دل این ندا از کیست ؟
آری این صدا آشناست
این صدای خودش است
خودش یعنی : مسافر
آه که چه شفاف هنوز واژه هایش باوجودم در آمیخته است.
مسافرمن آنشب به سراغ من آمد
درحالیکه چهره ی تند و آمرانه اش که همیشه حالتی مهاجم داشت
معصومیتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود گفت :
ای آشنای من :
تو را سوگند میدهم که نیاز تو به فهمیدن من که حیاتت بدان وابسته است
تو را در بند من نیاورد.
اگر میخواهی ((برو)) !
اگرمیخواهی ((بمان)) !
آنچنان که میخواهی(( باش )) !
ناگهان هرچه و هرکس که در ماسوای من است
در مقابلم فرو ریخت
و من تنها
در میان این برزخ وهم آلود اظطرابی مطلق وجودم را فرا گرفت
و تنها رشته ای که وجودم را با آنها پیوند میزد از هم گسیخت.
ای مسافر
ای مسافر
ای مسافر
چگونه این سخن را بیان کردی ؟
چگونه من را در این حیرت زار عجین با وهم بی ندا فریاد سردادی ؟
اگر گفته بودی که (( بمان )) میدانستم که ((باید)) بمانم
اگرگفته بودی که ((برو)) میدانستم که ((باید)) بروم
اما اکنون اگر بمانم نمیدانم که چرا مانده ام
اگر بروم نمیدانم که چرا رفته ام
ای مسافر سبک بال من :
چگونه نیندیشیده ای که یک انسان یا (( باید بماند)) یا (( باید برود)) !
و من هم اکنون پس از سالیان سال است که در حسرت دیدن آن روزها
در میان این دو نقیض بیچاره ام
کسی که هویتش را میجوید
و آن را نمیفهمد بودنی است که نمیداند: ((چگونه باید باشد ؟))
و چه دردی است بلاتکلیفی میان وجود و عدم
جوهری که هویت وجودی خویش را نیافته جوهر رنج است .
کسی که با خود نیز نیست.
.
.
.
.
.
چه تنهایی سختی !
نوشته شده توسط احسان در ساعت 0:36
شبی فرا می رسد
شبی فرا می رسد
تاریخ همه تکرار است و تکرار
روز و شب ها همه تکراری
ماه هایی همه شبیه به هم و قالبی
سال هایی همه خشک و بی احساس و مکرر
سال هایی که در آن :
زشت و زیبا
سیاه و سفید
خوب و بد
آهسته و شتابان
همگی سرد و کهنه و بی روح می گذرند
و نسل ها در پی نسل ها تاریک و مکرر و خاموش
در دل قبرستان تنگ و تاریک و مرگبار آن فراموش می شوند ...
قبرستانی که در آن چه آرزوهای دور و دراز و خیالی و وهم آلودی
که هیچ گاه رنگ طلوع به خود ندیدند
و همگی شتابان و با عجله رهسپار ((نیستی و عدم))گشتند!
روزهایی که پیاپی و سرگردان و بی روح و شکنجه بار می گذرند
و شب هایی که سرد و خاموش گرد زمان را بر پیشانی آدمیان می پاشند
و با خنده ای از سر تمسخر و رنج به انسانهایی مینگرند
که نگاهشان را در تمام عمر حتی لحظه ای از زمین بالا نمیبرند
و با خوشیهای متعفنشان زمان و زندگیشان را
به این قبرستان تنگ و تاریک می سپارند!!!
و کهنه و افسرده رهسپار این قبرستان تاریخی زمان می گردند.
.
.
.
و اما ناگهان
در میان این هیاهوهای سرد و تاریک و خسته
شبی فرا می رسد
شبی پر حرارت و حساس !
شبی که بر جای جای این کره ی خالی و خاکی
تازگی و طراوت از آسمان می بارد!
شبی پر جنب و جوش !
شبی که گنجایشش از تصور زمان بالاتر است!
شبی که صدای سایش بال فرشتگان پاک و معصوم و لطیف ملکوت
سراپرده ی این جهان را طنین انداز می سازد!
و بارش قطرات اشک شوق فرشتگان بر سراسر وجود آدمیان
احساس می شود.
مگر چه خبر است ؟
مگر چه اتفاقی افتاده است ؟
مگر این کره ی خاکی را چه رویدادی به این عظمت در بر گرفته است
که هستی اینچنین سر ازپانمی شناسد؟
این زمینیان و آسمانی ها را چه شده است که اینگونه
بر جنب و جوش و تحرک افتاده اند ؟
مگر این چه دگرگونی عجیبی است که اینچنین انسان ها را
به تکاپو کشانده است ؟
این ارواح آسمانی را چه انقلابی دگرگون کرده است
که اینچنین با شتاب در حال رفت و آمدند ؟
این فرشتگان را چه دلیلی اینگونه متحیر ساخته است
که همراه با آن روح بزرگ و پرشکوه
دل از آسمان بریده اند ؟
و با شوق و هیجان به سمت زمین می آیند ؟
شگفتا !!!
این لحظات چگونه لحظه هاییست که اینچنین زندگی و عشق را
بر چهره ی زمان و زمین می پاشد
و همچون قلبی از آسمان خون گرم احساس را با این نشاط و سرزندگی
به رگ های این هستی میریزد؟
و اما ...
هم اکنون
ما
در اینچنین شبی قرار داریم!!!
شبی که از هزار ماه برتر و بالاتر است.
شبی که آن روح و فرشتگان به اذن پروردگارشان
بر تمام وجود آدمیان می بارند.
شبی که تا سپیده دم
که سپیدی آسمان میشکفد
آسمان وحی
سرشار از سلام و درود خداوند و فرشتگانش است
که بر زمینیان می بارد.
و اما .....
چه بغض آلود و زشت است در این شب (( بودن))
و قطره ای از آن را بر وجود خود احساس نکردن !
**********************************************************
دراین شب هنگامی که ناگهان
قطرات پاک شبنم احساس از سرچشمه قلبتان آرام آرام جاری گشت
دعایی به حال من بیابان بکنید.
نوشته شده توسط احسان در ساعت 23:24
مسافر
مسافر
نزدیک صبح است
آسمان عریان شب سرشار از ستاره های پر نوریست
که می خواهندخود را از دیگری متفاوت تر نشان بدهند.
آری باید خطر متفاوت بودن را بپذیرند
اما باید سعی کنند بدون جلب توجه دیگر ستاره ها متفاوت باشند !!!
نمی فهمند!
نمی خواهند بفهمند !
حتی نمی توانند بخواهند بفهمند که اگر هر کدامشان ماه هم بشوند
شب / شب است.
و امشب
ماه چه زیبا میخندد
لبخندی پر معنا و مبهم !
در چهره اش مینگرم خیلی تنهاست !
آنقدر تنها که حتی تصورحجم تنهایی اش هم وجودم را سرشار از اشراق می کند .
از پله ها پایین می روم
در را باز می کنم
چراغ آبی رنگ روی میز را روشن می کنم
دفتر کاهی قهوه ای رنگم را می گشایم و خیره خیره به آن مینگرم.....
همچون گرگی تنها در سینه ی صحرای سیاه و خاموش زمستان زده
با غربت خویش ایستاده ام
و در دوردست شب
سواد شهر پیداست و ستون های دودها
و بخار نفس ها
و هیاهوی آمد و رفت های بی حاصل
و درهای خانه هابسته
و شیشه ی پنجره ها بخار گرفته
و در پس آن گرماهای مصنوعی و عشرت های دروغی
و عشق های غریزی و تنگ در آغوش هم خفته
گرم خیالات و آرزوها و کینه ها و حسدها و افتخارها
و شادی های
همه حقیر
همه آلوده و همه زشت !
وماه در اوج یکتایی بلند پر شکوهش بر این شهر
دیوارهای سیاه و کوچه های پیچاپیچی که به هیچ جا نمی رسند
لبخندی سرد دارد.
کوه ها و دریاها و چهره ها و درخت ها و رنگ ها همه از برابرم محو شده اند
و در پیش رویم دشت بیرنگ و یکدست ساکتی گسترده است
که از هر سو در عدم گم می شود.
از بالای سرم سرپوش آسمان را برداشته اند
و فضای بیکرانه ی نیستی نمودار شده است
و من خود را همچون سایه ی موهومی می یابم که در صحرا افتاده است
و چون روح آواره ی کویر که بیقرار و خشمگین خاک بر افلاک میفشاند
و در اندام تکدرختان خشک و نومید می پیچد و گمشده اش را میجوید
ونمی یابد
ذات خویش را میجویم و نمی یابم
من سایه ی اویم
او کجاست ؟
در اعماق زمین ؟
در آغوش کوه ها ؟
در قلب دریاها ؟
در پس ابرها ؟
در آن سوی افق ها ؟
کجا ؟
آن (( نمیدانم که )) ای که مخاطب من
نه مخاطب گفتن من
که مخاطب بودن من است
و امشب روح من با نفی (( واقعیت)) خویش
در تلاش بیتابانه و مشتاق
رفتن
نمودن
و شدن آن (( حقیقت )) است
ای که نمی دانم به چه نامت بخوانم
مرا از این (( بی توئی )) بغض آلود نجات بخش !
ناگهان قطرات اشک بر روی قلمم چکید
جوهرها بر روی کاغذ پخش شد
دفترم را بستم
قلم را در قلمدان کوچک روی میزم گذاشتم و از پشت میز بلند شدم
صدای باد زوزه کشان پنجره ی نیمه باز اتاقم را گشود
پنجره ی اتاقم خیلی بلند است
دستم به زیر آن نمی رسد
بر روی یکی از صندلی های بلند اتاقم ایستادم تا پنجره را ببندم
ناگهان
بادی به شدت وزیدن گرفت و دفتر کاهی قهوه ای رنگ خاطراتم را گشود
بی محابا به آن نگریستم
شاید هنوز هم باورش برایم سخت باشد
بر روی همان کاغذ
و در همان صفحه
و در همان خط آخر
واژه ای را دیدم که سراپا وجودم را بر خود لرزاند
واژه ای خود نوشته به نام :
.
.
.
.
.
مسافر !!!
*******************************************************
سلام دوستای گلم
امیدوارم شاد و سر بلند و پیروز باشید
و دوستتون رو تو این ماه زیبا و پر رمز و راز
محروم نسازید.
این هم پست دهم !
طبق حرفی که باهم زده بودیم
قرار بود درباره ی مسافر شروع به نوشتن کنم
این پست شروع مسافر نامه ی منه
شاید از این به بعد دیگه نتونم زود زود بنویسم
نمیدانم به کجا ختم خواهد شد
اما هرچه که هست نوشتنش را دوست دارم.
سبز بمانید
نوشته شده توسط احسان در ساعت 1:27
آشنا
آشنا
آشنا
روزها می گذرد و هر روز چهره ای زیباتر و امید بخشتر از تو هویداست
ای مسافر!
چه بگویم ؟
شگفتا !
هرچه غوغاهای زمین در برابرم ساکت تر می شود
زمزمه ی نا شناسی از دوردست های درونم نزدیک تر می آید.
هرچه جهان بیشتر رنگ می بازد
سرزمین ناشناخته از دور پدیدارتر می گردد
و یک ((نمی دانم چه )) ای در من رنگ می گیرد
و هرچه از این شهر دورتر می شوم
سواد ناشناخته ی آبادیی از دور آشکارتر می گردد
و آن(( نمی دانم که ای )) که مخاطب من است
همواره مرا به سوی خود می خواند.
هرچه ناشناس تر می گردم چهره ای در آیینه ی فطرتم نمودارتر می شود...
آشناتر میروید...
و لطیف تر احساس می شود.
این چهره را و این صدا را دوست
دارم هرچه که هست ...
این پیامبران چه می گویند ؟
از کجا سخن می گویند ؟
به کجا می خوانند ؟
این حکیمان به چه می اندیشند ؟
به کجا می اندیشند ؟
شاعران شوق کجا را دارند ؟
شعر سخن گفتن کیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سخن گفتن از چیست ؟؟؟؟؟؟؟
نقاشان می کوشند تا چه بیافرینند ؟
مگر رنگ و طرح های این جهان دل زیبا پرستان را بس نیست ؟
پیکر تراشان را چه سر مشقی به خلق آنچه نمی یابند وا می دارد ؟
این همه آوازها و قیل و قال ها و اصوات در زمین و آسمان و شهر ها و خانه ها کفایت نمی کند ؟
از دل سیمهای یک گیتار
از سر انگشتان نرم و اعجاز آور یک پیانو
از حلقوم افسونساز یک نی
این آوازهای آشنا از چیست ؟
آن همه اصوات طبیعت که همواره می شنویم
اندیشه ی ما را جز تا اشیا نمی برد
جز اندوخته های حافظه را در هم نمی آشوبد
و این آواها از چیست که خیال را از مرز هستی فراتر می کشاند؟
و مرزهای عالم را دیواره های وجود را
و قالب های همیشگی (( من )) را فرو میریزد .
در زیر این آسمان این انتظار چیست که روح را بیتاب خویش کرده است !؟
در این تاریخ
این عطش چیست که هرگز در روح های سیراب فرو نمی نشیند ؟
روح های مهاجر چرا آرام نمی گیرند ؟
عشق و عصیان دلهای بزرگ را چرا رها نمی کند ؟
(( بانگ آب )) خاطره ی دور کدام زندگی
کدام آبادی و کدام سرزمین را در ما بیدار می کند ؟
آری اندک اندک چیزی به یادم می آید...
دلهای بزرگ و احساس های بلند عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
.
عشقهایی که جان دادن در کنارش آرزویی شور انگیز است.
اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی میتواند باشد؟
وانگهی عشق
مگر نه بیتابی شور انگیز دل هاست در جستجوی گمکرده ی خویش ؟؟؟
پیداست که من از عشق های ((بزرگ)) سخن می گویم
نه عشق های ((شدید)).
از نیازی که زاده ی بی ((اویی )) است نه احتیاجی که زاده ی فقر بی کسیست !
هراس ((مجهول ماندن)) نه درد ((محروم بودن)) !!!
روحی که ((پیام دارد)) نه ((مرید)) می طلبد نه ((عاشق)).
در رهگذر (( عمر )) چشم انتظار ایستاده است
و وجودش ندایی است که (((( آشنا)))) یی را می خواند.
آری
نه مرید ونه عاشق ...
تنها وتنها...
آشنا !
نوشته شده توسط احسان در ساعت 1:52
حرف های ناتمام
حرف های ناتمام
ای مسافر !
اندکی بایست.
از نفس افتادم.
ای مسافر!
می خواهم اندکی دیگر با تو باشم .
می بینی دنیایم را ؟
چه غم انگیز می خندد
خنده ای سرد و آرام
خنده ای غلیظ و تدریجی !
خنده ای که از جنس این عالم نیست!
خنده ای که هر لحظه برایم آشناتر می گردد
وچه شگفت است آشنایی در پس بیگانگی !
ای مسافر !
ای صبور لطیف
ای آرام عاشق
ای حیرت انگیز پر نوازش!
اندکی دیگر با من بمان.
اندکی مرا دریاب.
پاییز دوباره می آید.
همان بهار عاشق خودمان را می گویم !
بی هیچ ترسی در بیداری خواب می بینم
خواب های با تو بودن را
خواب حرف های ناتمامی که هیچ گاه نتوانستم در بیداری باتو بگویم.
ای مسافر !
اندکی دیگر پر شکوه بایست!
پاییز می آید...
بی هیچ غروری.
فصل شکوهمند کوچ
فصل تلالو رنگ ها
فصل مرگ برگ های مغرور
هرچه طلایی تر
خشک تر و بی وزن تر!
آه... که چه صدایی داشتند در زیر قدم هایت ...
صدای خش خش برگ ها را نمی گویم
صدای نسیمی مبهم و منتظر
در سکوت آرام پیاده رو های یخ زده ی عریان در آن شب های مهتابی...
ای مسافر!
اینجا...
آسمان آبیست
آنقدر آبی که حتی می توان با جرعه ای آب آبیترش هم کرد...
اما دل آدمیان ...
آیا می توان با این بازی های کودکانه فریبش داد ؟؟!!
ای مسافر!
دیگر نمی توانم
نمی دانم
چگونه
با چه لحنی
چه طور ...
سخن بگویم.
دیگر نمی خواهم کلمات را بی هدف به رقص وادارم ...
بگذار حرف دلم را بی هیچ مقدمه ای بنویسم.
بگویم...
ودیگر هیچ ننویسم.
چون دیگر نمی توانم
در مقابلت
در کنارت
قدم زنان بیایم.
پس فقط.....فقط.....
فقط گوش کن.
مسافر
مسافر
مسافر
م
مم
مر
مرا
آه !!!
م
مم
مر
مرا با خود ببر ای مسافر!
مرا با خود ببر
مرا نیز با خود ببر
مرا هم با خود ببر
مرا
تو را ...
ای مسافر !!!!!!!
می شنوی؟
می خندی؟
دو باره می روی؟
می گذاری؟
می گذری؟
بخنددد!!!
حق هم داری !!!
دوباره گریستم!!!
ودر آخر ...
حرف هایم ناتمام ماند!
****************************************
****************************************
باسلام خدمت تمام دوستهای گلم تمام کسانی که من رو چه از جهت فکری و چه از
جهت نظرات شیرینشون همراهی می کنند.
یک مطلب مهمی را که لازم می دانم باید بیان کنم
در مورد کلمه ی مسافر است
در پست های بعدی بیشتر با این کلمه بر می خورید.
مسافر من:
مخاطب من است.
کسی است که از جنس این عالم نیست !
کسی است که وجودپرمعنایش را به بودن نیالوده !
کسی که به هیچ رنگی در نمی آید
مگر به رنگ پرواز!
سبز باشید.
****************************************
*****************************************
نوشته شده توسط احسان در ساعت 1:18
بهار آمد
بهار آمد
پلک هایت را ملایم بردار...
چه حس ناب و خالصی...
رمضان آمد......
دیدیم که چگونه برگی دیگر از فصل های عمرمان بر خواهد گشت
فصلی که هر صفحه اش منشایی از نور وجود بی کران هستی است
فصلی که با آمدنش روحی تازه در دل ها می گذراند
بار دیگر بهار آمد
با تمام لبخندهایش وتمام تبسم ها و شادی هایش...
باید ترنم بودنش را دریافت
تا شکوه سرودن و لذت داشتنش را احساس کرد
روحی که هم معنی ((دوست داشتن)) را می فهمد
و هم زیبایی اشک را
هم می جنگد
و هم می داند که سر بر زانوی مهربان (( او )) نهادن
و در زیر دست های نوازشگرش که دو مسیح خاموشند
به لذت تسلیم
رام بودن
از شکوهش هیچ نمی کاهد !
نوشته شده توسط احسان در ساعت 0:25
پنج شنبه ها
پنج شنبه ها
نمی دانم این چه حس عجیب ومبهمی است.
کودکی کودکی کودکی
چه نیاز تشنه ای!
چند وقت پیش دوستی برایم نوشت:
چند روزیست که از هجده سالگیت می گذرد و ما هنوز به فکر کودکیت هستیم.
تولدت مبارک
از آنروز تا به حال احساس دلتنگی می کنم از همه چیز و همه کس.
یادش بخیر
منرو به یاد روزهای خوب کودکی انداخت.
روزهایی که بی نقاب با بچه های فامیل توحیاط قشنگ وسرسبز مادر بزرگ بازی می کردیم
برگ های بزرگ و سبز درخت شاه توت رو می چیدیم و اون برگها ما رو می برد به اوج...!به اوج...!
یعنی خداوندا آیا می شود هنوز هم به اوج برسم...؟
روز به روز می گذرد و خاکستری تر... بی اوتر... بی عشق تر می شوم ومن هنوز در پی جواب برای
چیزی به نام حقیقتم.
چه کار بیهوده ای! می دانم... می دانم... خودت هم می دانی!
انسان تنها باید چشمهایش راباز کند تا چهره ی حقیقت را ببیند . اما کو چشم؟؟؟
خودت گفتی:
آنان که در این دنیا از دیدن ( چهره ی حقیقت ) عاجزند در آن دنیا هم نمی توانند ببینند.(اسرا ۷۲)
چه کنم ؟؟؟ می ترسم!
می ترسم!
می ترسم از فردای بی امروز!!!
مجهول ماندن,رنج بزرگ ادمي است.
حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند
مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را.
مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است
آری درست است .
خدا به همان اندازه كه براي كساني كه جز فهميدن نمي دانند دير ياب است,به همان اندازه براي كساني
كه جز دوست داشتن نمي فهمند ,به آساني بوي يك گل استشمام ميشود .
اگر ایمان نباشد،زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند؟
اگر نیایش نباشد،زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟
اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟
آه که چقدر دلم برای مشهد تنگ شده...
آه...
کاش می تونستم مثل آدمهای اونجا هر وقت که دلم می گیره بیام زیارتش.
کاش می تونستم مثل اون پیرمردی که هروقت از خیابان روبروی حرم می گذشت و
از چرخ پیاده می شد
و به امام رضا سلام می داد باشم.
امام رضا...
کاش می شد جاروکش حرمت باشم.
کاش لیاقت خادمی حرمت رو داشتم.
کاش میتونستم فرش زیر پای عاشقات باشم.
کاش می شد کبوتری باشم که وقت اذون بالای گلدسته های مسجد گوهرشاد به
سمت گنبد ملکوتی
و پرمعنای تو پرواز میکنه
کاش می شد هر پنج شنبه روبروی پنجره ی فولادت بنشینم و زار... زار... گریه کنم.
اما افسوس.....
افسوس که هیچ نیستم...! بی لیاقت بی لیاقتم.
یادش بخیر آخرین باری که از حرمت بر می گشتم
خودم رو مثل کبوتری مجسم می کردم که لابه لای
ابرهای در هم تنیده ی گنبدت داره اشک می ریزه و ضریح نورانیت را زیارت می کنه...
آقا... قلبم غبار گرفته...چشمهایم نمی بینه ... گوش هایم نمی شنوه...
هرچه که هست می دانم که دلم عجیب برایت تنگ است.
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
************
بچه ها سلام.
۱۰ روزی نیستم . اگه خدا بخواد دارم میرم مشهد
نایب الزیاره ی همه ی شما هستم.
دوستتون دارم.
سبز باشید.
نوشته شده توسط احسان در ساعت 7:15
می شنوی؟؟؟
می شنوی؟؟؟
دوباره قلم به دست و اندیشه ی چه نوشتن مرا در مرداب افکارم غرق
می کند.
گویا صدای آوایی مبهم است که بانگی همچون آونگ ساعت روبرویم من را
در خود می پیچاند.
دلم عجیب گرفته است.
گاه نمی دانم چه می نویسم
قلمم خود اختیار پیدا کرده ولنگ لنگان بر روی کاغذ دفترچه ی خاطراتم
حرکت می کند.
قلمم را عوض می کنم و در اوج سکوت می نویسم.
چه شکوهی است در ناگهان هیچ نداشتن!!!
آه که چقدرروح محتاج لحظاتیست که در آن هیچکس نباشد.!
قلبم به تپش افتاده.
ناخوداگاه بویی را احساس می کنم که روحم را به پرواز وا میدارد.
آه ...
ای اله ی شنوای من ...
گوش بسپار میشنوی؟؟؟
آوای شمارش معکوس بانگ زنگ انزجار به گوش می رسد.
پرده ی مشبک گوشم مانوس این انکرالاصوات مکرر است.
گاه به نشان سکون وسکوت به بخت بدبخت حتی سمعکی می نهم
تا پی به وضوح صدای خشخش تلقین حادثه برم.
باز بایدگریست...
دوباره باید گریست...
چندباره باید گریست؟؟؟
بازمستور سیطره ی سطرم
.
بگذار خوانا بگویم و باله ی خونین نستعلیق را زینت خط ورق بنمایم.
دردا...!
دردا زحس تفقد قلب قلم که در خور حال من شکسته دل شکسته نستعلیق
می گرید.
این روزها میگذرد والبسه ی عنف دوشیزه ی دفتر" به دست و حکم اذهان
زانی به کنار می روند.
تنها سیاهی خط مشی است که می ماند.
میدانم...میدانم...
میدانم بدم...
میدانم زشتم...
اما زنده به گورم نه بوووف کور!!!!!
ذغال ذهن ودیدگان خویش " محصول انتظار اتمام طبخ در کوره ی دو اجبار
است.
خرده بر این سیر درماندن خطاست!!!
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 14:8
دیشب
دیشب
دیشب مناره ها اذان خواندند
وچلچراغها
چلچراغهای بزرگ خوابیدند
دیشب صاعقه زد
آسمان ازهم شکافت
وچشم نارنجی کبوترها طلایه دار باران شد
وبادی ازراه رسید
که از طواف زمین برمی گشت
وقصد عرش خدا را داشت
دیشب عجیب بود
باورکن دیشب عجیب بود
پروانه های سوخته بر دوش شمع های سوگوار می رفتند
دیشب هزارگل
درسوگ قناری عاشق
گیسو پریشان می کرد
ودرختان تناوراین جنگل
برقامت بلند خود می نگریستند
یک بار گفته بودم
درآن سالهای دور
یکبارگفته بودم:
کسی از کوچه ی ما می گذرد
ونخلی زیباتراز درخت بودا می کارد
دیشب او
آخرین قدم را زد
وباپیراهنی از سحر
از آستانه همیشه تاریک من گذشت
ومن فریاد زدم :
((بامن بمان))
دیشب مناره ها اذان خواندند
وچلچراغهای بزرگ خوابیدند
وچشم نارنجی کبوترها
طلایه دار باران شد
ابرهای سوخته
برزمین گرد آمدند
وسیلاب برگونه ها راندند
وبادی از راه رسید
که از طواف زمین بر می گشت
وقصد عرش خدا را داشت
وقرآن جیبی کوچکی که لب پنجره ام بود
ناگهان
ورق خورد
وباران آیه ((ومامحمد.....)) راپر طراوت کرد.
نوشته شده توسط احسان در ساعت 15:32
انسانهای چندلایه ای
انسانهای چندلایه ای
خاموش بودن بهتر از نالیدن است.
چه بسیارند آنانکه همیشه حرف می زنند وهیچ نمی گویند وچه اندکند آنان
که هیچ نمی گویند ولی بسیار می گویند.
آنان که حتی نگاهشان باانسان یک دنیا حرف می زند
لبخندشان حرکاتشان یادشان
ووقتی که
حتی هیچ نمی گویند آنچنان رفتارشان در روحت رسوخ می کند که برای
همیشه هیچ گاه از جلوی چشمانت کنار نمیرود
چه برسدکه حتی یک کلمه سخن بگویند
آنچنان می گویندکه وجودت
سرشاراز بودنشان می شود.
آنان که بودن باآنهاخویشاوندی پنهان است درناآشنایی!
آنان که باآنهازنده بودن رابابیداری می گذرانی.
آنانی که از جنس این عالم نیستند.
آنهایی که برای شنیدن حرفهایشان گوشی می خواهی که تنها گفتنی های کلمه دار را نشنود
آنانی که برای بودنشان درکنارت هیچ مانع مکانی وزمانی وجودندارد
آنانی که درحضورشان خودت هستی غرق در آنها
آنانی که آفریدگار خود هستند
انسانهایی که خود یک دنیایند
انسانهای چندلایه ای
آه که چقدر دلم برای اینگونه افراد در این عصر تنگ است.
دلتنگی چه حس بدی است وتنهایی چه حسی است!
شگفتا !
که دوست داشتن چه کلام کاملی است ومن چقدر دلم تنگ دوست داشتن است.
نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:56
آغاز
به نام آنکه همه دوستش داریم
برآنچه دوست می داری نوری بتاب اما سایه اش را به حال خود بگذار.
چه زیباست اندیشیدن به آنچه نمی دانی
چه زیباست تحیر میان حقیقت
چه زیباست به دنبال روشنایی درروز وچه زیباست حصارکلماتی که هیچ گاه مرزشان نمی شکند.
وباز هم آوای پرشکوه آغاز...
نوشته شده توسط احسان در ساعت 11:20